بازدید :
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387
یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود در یك جایی از سرزمین های خدا ،در یك خانه كوچك مانند بقیه خانه ها ،زنی زندگی می كرد كه تنها یك پسر داشت و پسرش را خیلی دوست می داشت.این علاقه بیش از اندازه باعث شده بود كه او را فقط برای خود بخواهد.پسر با گذشت زمان ،بزرگ و بزرگ تر شد و سرانجام موقع آن رسید كه برایش عروسی بگیرد و زن او را به خانه بیاورد. اما وقتی پسرش زن گرفت ، مادرِ او فكر می كرد كه با آوردنِ عروس باید تمامی روز از او كار بكشد ،شستن، پختن، جارو كردن ،گندم آسیاب كردن ، و شب هم كه می شد، دوك و نخ به دستش می داد و می گفت:باید این پشم ها را بریسی و باید كوشش كنی كه خوابت نبرد.
یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود در یك جایی از سرزمین های خدا ،در یك خانه كوچك مانند بقیه خانه ها ،زنی زندگی می كرد كه تنها یك پسر داشت و پسرش را خیلی دوست می داشت.این علاقه بیش از اندازه باعث شده بود كه او را فقط برای خود بخواهد.پسر با گذشت زمان ،بزرگ و بزرگ تر شد و سرانجام موقع آن رسید كه برایش عروسی بگیرد و زن او را به خانه بیاورد. اما وقتی پسرش زن گرفت ، مادرِ او فكر می كرد كه با آوردنِ عروس باید تمامی روز از او كار بكشد ،شستن، پختن، جارو كردن ،گندم آسیاب كردن ، و شب هم كه می شد، دوك و نخ به دستش می داد و می گفت:باید این پشم ها را بریسی و باید كوشش كنی كه خوابت نبرد.
یك نخل بلند در خانه آنها قرار داشت.به عروسش می گفت:تا نخله نَخُفته ،تو نَخُفتی.
عروسِ بیچاره از كم غذایی و كار زیاد به بیماری افتاد.مادر شوهر به پسرش گفت:این زن خیلی نازك نارنجی است و به درد تو نمی خورد.
دخترِبیچاره بیمار و ناتوان به خانه پدرش بازگشت. یك روز پسر برای كار به صحرا رفت، در مسیر چشمش به دختری افتاد كه با قدرت كارهای مختلف انجام می داد.درو می كرد ، بسته ها را جا به جا می كرد ف و پیش خود می گفت: این دختر به درد مادرِ من می خورد و می تواند انتظارات او را برآورده كند.
بعد از عروسی و آوردنِ آن دختر به خانه ،دوباره مادر شوهر برنامه هایِ قبلی را تكرار كرد و هر شب وقتی عروس خسته و ناتوان می خواست بخوابد،دوك و نخ به او می داد و می گفت:تا نخله نخوابد تو نخوابی.
مدتی بدین منوال گذشت،عروس دید دیگر نمی تواند تحمل كند.یك روز كه به نزد مادرش رفته بود ، جریان را برای او بازگو كرد.مادرش زن دانا و با هوشی بودبه دخترش گفت:از امشب من برنامه ای دارم . و برای او توضیح داد و گفت :تو خودت را به ندانستن بزن و از ترس غش كن ،بقیه كارها با من.
شب كه شد و تاریكی همه جا را فرا گرفت و همه آدمها بعد از تلاش روزانه آماده برای خواب می شدند،عروس به توصیه مادر شوهرش شروع به نخ ریسی كرد. ناگهان یك شبح با لباس كاملا" سفید و زنگوله هایی به پا ،وارد خانه آنها شد و مرتب صدا از خود در می آورد و می خواند:دُخترون شو نَم نِشینِن،دُخترون به روز نِشینِن ،هر كَه،كِه شو نِشینَه،هم چِنَكی ببینَه. (یعنی:دخترها در شب نمی نشینند، آنها باید در روز بنشینند،هركس در شب بنشیند ،مانندِ مَنی را می بیند.)
عروس طبق توصیه مادرش غش كرد و آن شب كنار نخ و دوك خوابید.صبح روز بعد مادر شوهر بنای دعوا را گذاشت كه چرا دیشب كارت را انجام نداده ای .دختر گفت:بخدا قسم می خواستم انجام دهم اما یك روحِ سرگردان آمد و آواز می خواند ،من ترسیدم و غش كردم.
مادر شوهر گفت:امشب خودم بیدار می مانم تا ببینم كه تو راست می گویی یا نه ؟
شب كه شد برنامه شبِ قبل تكرار گردید و مادر شوهر از ترس غش كرد. مادر و دختر از فرصت استفاده نموده و به كمك هم نخل را با اره بریدند.روز بعد كه مادر شوهر از خواب بیدار شد،عروس به او گفت كه ،نخل خوابیده است.
مادر شوهر كه شبِ قبل حسابی ترسیده بود گفت:حتی اگر نخل هم نخوابیده باشد لازم نیست كه شب بیدار بمانی بهتر است همگی شب وقتی هوا كاملا" تاریك شد با هم بخوابیم ،زیرا خداوند شب را برای استراحت گذاشته است.
طبقه بندی: قصه های دزفول،
ارسال توسط نشریه الكترونیكی دزفول
آخرین مطالب
تبلیغات





