بازدید :
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1387
یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود در یك جایی از سرزمین های خدا ،در یك خانه كوچك مانند بقیه خانه ها ،زنی زندگی می كرد كه تنها یك پسر داشت و پسرش را خیلی دوست می داشت.این علاقه بیش از اندازه باعث شده بود كه او را فقط برای خود بخواهد.پسر با گذشت زمان ،بزرگ و بزرگ تر شد و سرانجام موقع آن رسید كه برایش عروسی بگیرد و زن او را به خانه بیاورد. اما وقتی پسرش زن گرفت ، مادرِ او فكر می كرد كه با آوردنِ عروس باید تمامی روز از او كار بكشد ،شستن، پختن، جارو كردن ،گندم آسیاب كردن ، و شب هم كه می شد، دوك و نخ به دستش می داد و می گفت:باید این پشم ها را بریسی و باید كوشش كنی كه خوابت نبرد.
ادامه مطلب
طبقه بندی: قصه های دزفول،
ارسال توسط نشریه الكترونیكی دزفول
بازدید :
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1387
دو برادر بودند یکی به نام خدارحم که آدم مهربانی بود و دیگری به نام بی رحم که آدم خوبی نبود این دو با هم جنگشان گرفت و قهر کردند.خدارحم از خانه بیرون رفت.
رفتُ رفتُ رفت تا به صحرایی رسید. شب شد خانه خرابه ای دید داخل شد تا شب را در آنجا استراحت کند.
در آن خانه طاقچه ای بود در نزدیکی سقف به داخل آن طاقچه رفت. با تاریک شدن هوا حیوانات مختلفی وارد خرابه شدند تا شب را در آنجا استراحت کنند...
ادامه مطلب
طبقه بندی: قصه های دزفول،
ارسال توسط نشریه الكترونیكی دزفول
آخرین مطالب
تبلیغات





