تبلیغات
یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود در یك جایی از سرزمین های خدا ،در یك خانه كوچك مانند بقیه خانه ها ،زنی زندگی می كرد كه تنها یك پسر داشت و پسرش را خیلی دوست می داشت.این علاقه بیش از اندازه باعث شده بود كه او را فقط برای خود بخواهد.
دو برادر بودند یکی به نام خدارحم که آدم مهربانی بود و دیگری به نام بی رحم که آدم خوبی نبود این دو با هم جنگشان گرفت و قهر کردند.خدارحم از خانه بیرون رفت.
رفتُ رفتُ رفت تا به صحرایی رسید. شب شد خانه خرابه ای دید داخل شد تا شب را در آنجا استراحت کند.
در آن خانه طاقچه ای بود در نزدیکی سقف به داخل آن طاقچه رفت. با تاریک شدن هوا حیوانات مختلفی وارد خرابه شدند تا شب را در آنجا استراحت کنند...